close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان لحظه خداحافظی
loading...

کتابخانه ناولیا

نام رمان :رمان لحظه ی خداحافظی  به قلم :نسرین بلبل وند حجم رمان : ۴.۶۲ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۱۲ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۴۰ کیلو بایت نسخه ی epub خلاصه ی از داستان رمان: مینوشکا دختری که هرگز ایران رو ندیده، بخاطر وصیت مادربزرگش به ایران می رود و قصد دارد هر چه زودتر بعد از خوندن وصیت نامه دوباره به فرانسه بازگردد، کشوری که اونجا به دنیا آمده و بزرگ شده، بعد از آشنایی با اقوام خویش و خوانده شدن وصیت سرنوشت دخترک کاملا تغییر می کند و ..  فرمت رمان:pdf,apk,java,epub…

تابلو اعلانات
برای خواندن کتابها توی گوشی های موبایل اندروید ،
ابتدا نرم افزار Moon+ Reader را اینجا یا در بازار دانلود کنید ،
سپس نسخه ی Epub کتاب را دانلود کنید و با نرم افزار Moon+ Reader باز کنید .

✿ می تونید رمان های مورد نظرتون رو توی قسمت کامنت های پست ها
درخواست کنید حتما قبل از درخواست از طریق جستجوگر گوگل جستجو کنید و مطممئن بشید
که این رمان از قبل روی وب قرار داده نشده.

✿✿ این وب سایت به نویسنده احتیاج دارد ✿✿
✿ درصورت تمایل به نویسندگی در وب سایت شرایط زیر را مطالعه کنید و سپس در قسمت کامنت ها یا آی دی یاهو بهم اطلاع بدین که نویسندتون کنم.

شرایط نویسندگی

1 - گذاشتن حداقل 1 پست در روز الزامی می باشد.
2 - فقط حق تایید کامنت های پست های خودتون رو دارید.
3 - گذاشتن هیچ پستی به جز رمان به حساب نمیاد.
4 - از فونت خیلی درشت که باعث میشه وب سایت بهم بریزه استفاده نکنید.
5 -قبل از گذاشتن پست از طریق جستجوگر گوگل که توی وب قرار داره مطلب مورد نظرتون رو جستجو کنید و مطمئن بشید که پستتون تکراری نیست.
6 - مطالب ارسالی شما می تونه کپی از سایت های دیگه باشه ولی باید حتما همراه با ذکر منبع باشند.
7 - به همراه با درخواست برای نویسندگی حتما یه آی دی یاهو یا آدرس وبلاگتونو باید بهم بدین.
8 - درصورت غیب شدن و پست نگذاشتن بیشتر از یک هفته بدون اطلاع قبلی از لیست نویسندگان حذف خواهید شد.
9 - برای نویسندگی حتما نام کاربریتون و رمز عبور رو بهم بدین.

در صورت هرگونه مشکل یا سوالی آی دی منو ادد کنید.

به خاطر قالب جدید قسمت نظرات رو در ادامه مطلب می تونید مشاهده کنید.

دانلود رمان لحظه خداحافظی

مــهــلـا بازدید : 386 چهارشنبه 20 خرداد 1394 نظرات ()

نام رمان :رمان لحظه ی خداحافظی

 به قلم :نسرین بلبل وند

حجم رمان : ۴.۶۲ مگابایت پی دی اف , ۱.۲۵ مگابایت نسخه ی اندروید , ۱.۱۲ مگابایت نسخه ی جاوا , ۴۴۰ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ی از داستان رمان:

مینوشکا دختری که هرگز ایران رو ندیده، بخاطر وصیت مادربزرگش به ایران می رود و قصد دارد هر چه زودتر بعد از خوندن وصیت نامه دوباره به فرانسه بازگردد، کشوری که اونجا به دنیا آمده و بزرگ شده، بعد از آشنایی با اقوام خویش و خوانده شدن وصیت سرنوشت دخترک کاملا تغییر می کند و ..


 فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

 :دانلود رمان لحظه ی خداحافظی از نسرین بلبل وند با فرمت pdf

 :دانلود رمان لحظه ی خداحافظی از نسرین بلبل وند با فرمت apk

 :دانلود رمان لحظه ی خداحافظی از نسرین بلبل وند با فرمت java

 :دانلود رمان لحظه ی خداحافظی از نسرین بلبل وند با فرمت jad

 :دانلود رمان لحظه ی خداحافظی از نسرین بلبل وند با فرمت epub

صفحه ی اول رمان:

وقتی آن روز برای اولین بار در بین انبوه برگ های مرده وسط خیابان، آرام آرام قدم می زدم و در جستجوی آغاز دیگری بودم، با شروع قطرات ریز و درشت باران که نرم نرمک به زمین تشنه برخورد می کرد و در آن هیاهوی بارانی که هرکس در حال فرار از آن ریزش که با خودش زندگی به همراه داشت، بود به یاد نوای زیبایی از زندگی افتادم.

صدایی که شاید پایان آغازی بود ولی شروعی برای پایان دیگر می بود.

همچنان در جستجوی یافتن آن لحظه در بین سیل باران به درختی رسیدم که به تنهایی و دور از دیگر درختان قد خمیده و شاخه ها به دورها کشیده بود. دستی بر تنه کهنسالش کشیدم و آخرین برگی که از شاخه اش در تقلا بود را در دست

گرفتم و به جویبار سپردم و با خود زمزمه کردم:

” و این لحظه خداحافظی برای برگی است که می رود جای خود را به تازه از راه رسیده ای بدهد” و همچنان با چشم آن را تا انتهای کوچه بدرقه کردم و خود دوباره به راه افتادم و خرسند از یافتن سوژه جالبی، قدم هایم را محکم تر از پیش برداشتم تا به ان داستان تازه بپردازم. مطمئن بودم ” لحظه خداحافظی” نویدی تازه برای زندگی دیگری می باشد. روزی خوش در پی شبی تاریک.

رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید

عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود

ماهیان گفتند:

“هیچ تقصیر درختان نیست”

ظهر دم کرده تابستان بود

و عقاب …

_ این ابیات را خودتون سروده اید؟

دوباره همان چشمان نیلگون که حتی در آن ظلمت شب شفافیت خود را به وضوح در معرض نمایش قرار می داد، او را افسون خود کرد. صورتش را به زلالی حوض چرخاند و چشم بر هاله ماه که در رقص آب به بازی درآمده بود کرد و مشتی آب به روی شمعدانی کنارش پاشید. دوباره همان صدا را که به زحمت سعی در غلیظ ادا کردن لغات فارسی داشت شنید که می گفت:

_ شما جواب مرا ندادید!

پای خود را از حوض جدا کرد، مقابلش ایستاد و گفت:

_ معلومه دور بودن از ایران نام سهراب را هم از ذهن شما پاک کرده، چند سال از این جا دور بودید خانم؟

پیچی به ابروان خوش فرم خود داد و با مکثی گفت:

_ فکر می کنم دقیقا بیست سال از ایران و اقوامم دور بودم. می دانید زمانی که به فرانسه می رفتم فقط دو سال داشتم و اصلا چیزی از این کشور شرقی که زادگاهم بود، نمی دانستم.

_ چرا رفتید؟

با صدا خندید و کنار اولین پله نشست و انگشتان ظریف و مرمرین خود را در هم فرو برد و گفت:

_ فکر نمی کنم پرسش جالبی کرده باشید، آخه من در آن زمان اختیار دار نبودم تا تعیین کنم بمانم یا بروم.

خنده ای کرد و تکیه اش را به دیوار داد و گفت:

_ چه طور پس از این همه مدت بازگشتید؟

_ شاید فقط به خاطر یک وصیت نامه!… راستی آقا قباد شما ملوک تاج خانم را می شناسید؟

قباد دست هایش را زیر بغل خود برد و گفت:

_ من فقط چند ماهه که از سفر بازگشته ام، پدر و مادرم خدمت خانم را می کردند، ولی من برای تحصیل به سمنان رفته بودم و تازه درسم تمام شده، وقتی هم که این جا بودم چند بار آن هم از دور مرحوم خانم بزرگ را دیدم.

_ می دانید آقا قباد در این خانه با وجود اقوامم نمی دانم چرا این قدر احساس تنهایی می کنم من از مامی منظورم مادرم است زیاد از رسوم و پذیرایی گرم ایرانیان شنیده بودم ولی در این خانه همه افراد با من به … به طور عجیبی رفتار می کنند.

_ شاید به خاطر اینه که از دیدن شما خوشحالند!

خنده صدا داری کرد و گفت:

_ درسته که من از این جا دور بوده ام ولی آن قدرها هم که فکر می کنی کودن نیستم.

قباد با شرمندگی گفت:

_ اصلا قصد ناراحت کردن شما را نداشتم!

دستی به لبه نرده زد و گفت:

_ مرا ببخشید نمی خواستم وقت شما را بگیرم فقط از جو کسالت آور داخل خسته بودم؛ راستی نگفتید چه داشتید زمزمه می کردید؟

قباد مستقیم به چهره زیبای دختر تازه وارد که با آمدن خود آن همه ازدحام و آشوب بر پا کرده بود نگاه کرد و آرام گفت:

_ قول می دهم در مدتی که در ایران هستید شما را با نوشته های سهراب آشنا کنم.

سری به علامت موافقت تکان داد و از پله ها بالا رفت، کنار پاگرد ایستاد و رو به قباد که همچنان ایستاده بود گفت:

رمان لحظه ی خداحافظی

 

منبع:رمان سرا

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    چه نوع رمانی رو می پسندید؟





    آمار سایت
  • کل مطالب : 479
  • کل نظرات : 196
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 26
  • آی پی امروز : 11
  • آی پی دیروز : 36
  • بازدید امروز : 37
  • باردید دیروز : 167
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 3
  • بازدید هفته : 542
  • بازدید ماه : 3,097
  • بازدید سال : 31,497
  • بازدید کلی : 175,722
  • کدهای اختصاصی