close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان اون کس دیگری بود
loading...

کتابخانه ناولیا

نام رمان : او کس دیگری بود نویسنده : مونا.س کاربر انجمن نودهشتیا حجم کتاب : ۲٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK) ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK تعداد صفحات : ۲۳۳ خلاصه داستان : این رمان ، داستان وفاداری…

تابلو اعلانات
برای خواندن کتابها توی گوشی های موبایل اندروید ،
ابتدا نرم افزار Moon+ Reader را اینجا یا در بازار دانلود کنید ،
سپس نسخه ی Epub کتاب را دانلود کنید و با نرم افزار Moon+ Reader باز کنید .

✿ می تونید رمان های مورد نظرتون رو توی قسمت کامنت های پست ها
درخواست کنید حتما قبل از درخواست از طریق جستجوگر گوگل جستجو کنید و مطممئن بشید
که این رمان از قبل روی وب قرار داده نشده.

✿✿ این وب سایت به نویسنده احتیاج دارد ✿✿
✿ درصورت تمایل به نویسندگی در وب سایت شرایط زیر را مطالعه کنید و سپس در قسمت کامنت ها یا آی دی یاهو بهم اطلاع بدین که نویسندتون کنم.

شرایط نویسندگی

1 - گذاشتن حداقل 1 پست در روز الزامی می باشد.
2 - فقط حق تایید کامنت های پست های خودتون رو دارید.
3 - گذاشتن هیچ پستی به جز رمان به حساب نمیاد.
4 - از فونت خیلی درشت که باعث میشه وب سایت بهم بریزه استفاده نکنید.
5 -قبل از گذاشتن پست از طریق جستجوگر گوگل که توی وب قرار داره مطلب مورد نظرتون رو جستجو کنید و مطمئن بشید که پستتون تکراری نیست.
6 - مطالب ارسالی شما می تونه کپی از سایت های دیگه باشه ولی باید حتما همراه با ذکر منبع باشند.
7 - به همراه با درخواست برای نویسندگی حتما یه آی دی یاهو یا آدرس وبلاگتونو باید بهم بدین.
8 - درصورت غیب شدن و پست نگذاشتن بیشتر از یک هفته بدون اطلاع قبلی از لیست نویسندگان حذف خواهید شد.
9 - برای نویسندگی حتما نام کاربریتون و رمز عبور رو بهم بدین.

در صورت هرگونه مشکل یا سوالی آی دی منو ادد کنید.

به خاطر قالب جدید قسمت نظرات رو در ادامه مطلب می تونید مشاهده کنید.

دانلود رمان اون کس دیگری بود

مــهــلـا بازدید : 152 یکشنبه 21 تير 1394 نظرات ()

نام رمان : او کس دیگری بود

نویسنده : مونا.س کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۲٫۳ (پی دی اف) – ۰٫۲ (پرنیان) – ۰٫۸ (کتابچه) – ۰٫۲ (ePub) – اندروید ۰٫۷ (APK)

ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

تعداد صفحات : ۲۳۳

خلاصه داستان :

این رمان ، داستان وفاداری ، ایثار ، خیانت ، انتقام ، قتل ، جنایت ، ترس ، دلهره ، شک ، تردید ، غم ، گریه ، عشق و خیلی چیزای دیگست که یه دختر بیست و پنج ساله به نام رویا تموم اینا رو توی یه برهه از زندگیش تجربه می کنه و درسته که خیلی وقتا اونقدر کم میاره که می خواد جا بزنه اما بازم کمر راست می کنه و با قدرت راهشو ادامه میده و

 

قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

با تشکر از مونا.س عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای کلیه ی گوشی های موبایل (نسخه PDF)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

قسمتی از متن رمان :

با ترس چشامو باز کردم و یه نگاهی به دور و برم انداختم. پشت سرم از ضربه ای که خورده بود حسابی درد می کرد، همه جا اونقدر تاریک بود که با چند بار پلک زدنم نتونستم جایی رو ببینم. دهنمو با یه چسب نواری خیلی قوی بسته بود یه تکونی به دستای از پشت بستم دادم، ولی انگار اونارو هم با زنجیر بسته بود. زمین سرد سرد بود…… لعنت به من … من کجا بودم!! تموم بدنم می لرزیدو عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود… ترس و بغض با هم ترکیب شده بود. با دهن بسته سعی کردم صدایی از خودم در بیارم ولی انگار فقط خودم صدامو می شنیدم… یه لحظه سر جام ساکت موندم و گوشامو خوب تیز کردم تا ببینم از بیرون صدایی میاد یا نه…اما انگار هیچ کس اون بیرون نبود. از سکوت اونجا استفاده کردم و شروع کردم به سرزنش خودم: یکی نیست بگه آخه تو مگه خانم مارپل یا کاراگاه پوآرویی که خودتو انداختی وسط و نخود هر آش شدی… بیا اینم آخر عاقبتش… اصلا چی شد که من وارد این داستان عجیب، غریب و ترسناک شدم ؟؟!! چشامو بستم و روی هم فشار دادم تا یادم بیاد که از کجا افتادم وسط این ماجرای خطرناک…
***
با زنگ ساعت به زور چشامو باز کردم و یه نگاه بهش انداختم. عقربه هاش ساعت هشت صبح رو نشون می داد. تکونی به خودم دادم همیشه تو بیدار شدن مشکل داشتم، انگار رختخواب دو دستی منو چسبیده بود. از تخت اومدم پایین و رفتم طرف دستشویی، دست و صورتمو شستم و همین طور که داشتم صورتمو با دستمال خشک می کردم با صدای بلند گفتم: فرزین … فرزین … پاشو عزیزم … دیر میشه ها
رفتم تو آشپزخونه. هیچ کدوممون عادت نداشتیم صبحونه بخوریم. با این که سعی می کردم عادت کنم و صبحونه بخورم اما بازم هر از گاهی از زیرش در می رفتم و امروز جزو همون روزا بود. از تو یخچال پاکت شیرو بیرون اووردم و یه لیوان شیر برا خودم ریختم. همون طور که آروم آروم سر می کشیدم رفتم دم در اتاق خواب وایسادم. تنبل هنوز خواب بود. رفتم جلوی آیینه وایسادم و مشغول آرایش کردن شدم . همیشه ساعت نه باید مزون باشم. با اینکه بیست و پنج سالم بود تونسته بودم برای خودم مستقل باشم و یه مزون لباس عروس راه بندازم کارمو دوست داشتم مخصوصا این که تو یه محیط زنونه بودم و با هم جنسای خودم سرو کار داشتم و دست کم خبری از مرد جماعت توی مزون نبود اگرم بود یه سری دامادای بیچاره بودند که هنوز سرشون گرم عشق و عاشقی بود و از هیز بازی و خوشمزه بازی خبری نبود. یه نفرم (خانم فرجاد) استخدام کرده بودم که تو نبود من کارا رو سرو سامون می داد و تو این دو سال جدا از این که رابطه ای دوستانه بینمون به وجود اومده بود تو کاراش هم حسابی خبره شده بود و دیگه غصه اینو نداشتم که اگه ده دقیقه دیر برم کارا رو چه جوری انجام میده و چیزی از قلم میوفته یا نه …

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    چه نوع رمانی رو می پسندید؟





    آمار سایت
  • کل مطالب : 479
  • کل نظرات : 196
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 26
  • آی پی امروز : 54
  • آی پی دیروز : 41
  • بازدید امروز : 297
  • باردید دیروز : 142
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 10
  • بازدید هفته : 439
  • بازدید ماه : 4,783
  • بازدید سال : 13,027
  • بازدید کلی : 157,252
  • کدهای اختصاصی