close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان شیطنت های دخترانه
loading...

کتابخانه ناولیا

 نام رمان : شیطنت های دخترانه  نویسندگان : سین .الف  حجم کتاب : 2,9 (پی دی اف) – 0.4 (پرنیان) – 1.0 (کتابچه) – 0,4 (ePub) – اندروید 0,7 (APK)   ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK  تعداد صفحات : 431  خلاصه…

تابلو اعلانات
برای خواندن کتابها توی گوشی های موبایل اندروید ،
ابتدا نرم افزار Moon+ Reader را اینجا یا در بازار دانلود کنید ،
سپس نسخه ی Epub کتاب را دانلود کنید و با نرم افزار Moon+ Reader باز کنید .

✿ می تونید رمان های مورد نظرتون رو توی قسمت کامنت های پست ها
درخواست کنید حتما قبل از درخواست از طریق جستجوگر گوگل جستجو کنید و مطممئن بشید
که این رمان از قبل روی وب قرار داده نشده.

✿✿ این وب سایت به نویسنده احتیاج دارد ✿✿
✿ درصورت تمایل به نویسندگی در وب سایت شرایط زیر را مطالعه کنید و سپس در قسمت کامنت ها یا آی دی یاهو بهم اطلاع بدین که نویسندتون کنم.

شرایط نویسندگی

1 - گذاشتن حداقل 1 پست در روز الزامی می باشد.
2 - فقط حق تایید کامنت های پست های خودتون رو دارید.
3 - گذاشتن هیچ پستی به جز رمان به حساب نمیاد.
4 - از فونت خیلی درشت که باعث میشه وب سایت بهم بریزه استفاده نکنید.
5 -قبل از گذاشتن پست از طریق جستجوگر گوگل که توی وب قرار داره مطلب مورد نظرتون رو جستجو کنید و مطمئن بشید که پستتون تکراری نیست.
6 - مطالب ارسالی شما می تونه کپی از سایت های دیگه باشه ولی باید حتما همراه با ذکر منبع باشند.
7 - به همراه با درخواست برای نویسندگی حتما یه آی دی یاهو یا آدرس وبلاگتونو باید بهم بدین.
8 - درصورت غیب شدن و پست نگذاشتن بیشتر از یک هفته بدون اطلاع قبلی از لیست نویسندگان حذف خواهید شد.
9 - برای نویسندگی حتما نام کاربریتون و رمز عبور رو بهم بدین.

در صورت هرگونه مشکل یا سوالی آی دی منو ادد کنید.

به خاطر قالب جدید قسمت نظرات رو در ادامه مطلب می تونید مشاهده کنید.

دانلود رمان شیطنت های دخترانه

مــهــلـا بازدید : 544 یکشنبه 15 شهريور 1394 نظرات ()

 نام رمان : شیطنت های دخترانه

 نویسندگان : سین .الف

 حجم کتاب : 2,9 (پی دی اف) – 0.4 (پرنیان) – 1.0 (کتابچه) – 0,4 (ePub) – اندروید 0,7 (APK) 

 ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، ePUB ، APK

 تعداد صفحات : 431

 خلاصه داستان :

داستان درباره ی سه دختر به اسم بــاران  ، نفــس  و متیــنا، سه تا دوست صمیمی مثل خواهر که دوتــاشون اونقدر شیطون و لجبازن که میــتونن روی اعصــاب همه راه برن اما یـــکی دیگه خیلی اروم تر و البته مهــربون تر از اون دوتا هستـــش.. خــبر قبــولی توی دانشگاه تهــران مسیــر زندگیشون رو عوض میــکنه که توی همیــن مسیر اتفاقای جــالب و شیرین ، گاهی هم تلــخ و غمگــین میــوفته که میتــونه زنــدگی یه دخــتر ۱۹ ساله رو تحت تاثیر قــرار بده.

 قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

 پسورد : www.book4.ir

 منبع : wWw.98iA.Com

 با تشکر از سین.الف عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

 

 دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

 دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

 دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

 دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

 دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

 

 قسمتی از متن رمان :

ای زهــرمار… کــوفت اه …. بــاید صدای زنــگ هشدار گوشیم رو عوض کنم..این جوری دیوونم میکنه …کل کوچه رو بیدار میکنه.صدای نکــرشو قطع کردمو خمیــازه ای طولانـــــی کشیـــدم ساعــت۹:۳۰ صبــح بود.. چه سال نحسی بود خارجیــا ۱۸ سالگیشون بهــترین سال عمرشونه ولی واسه مــا… اه اه اه کلی استرس کنکور و انتخاب دانشگاه واز این جور چرت و پرتـــا این سالو بکــوب نشستم و خوندم این سال برام تمام تفریحات ..عیــد ها و مسافرت ها. عروسی ها حــروم شده بود میشستم و فقط میخوندم عین خرخون ها(الان فک نکنینا من از اون عینک ته استکانی ها جلو چشممه) اخرشــم کنکورو دادم تموم شد ولی استرس رتبه و دانشگاه تموم نشد…اما خداروشکررتبه ام خوب بود ولی نمیدونستم میرم داشگاه تهران یا نه از تخــت بلند شدم اروم اروم با چشم های نیمه باز راه افتادم سمـت دستشویی از اینه خودمو نگــاه کردم
_ هــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــه (استغفـــرلا)
چه صورتی وای چشمای پــف کرده و خواب الود از خودم بدم اومد سریع دست و صورتمو شستمو اومدم بیرون ..رفتم سمت کمــــد عزیــــــــزم.. یه مــانتوی سرمه ای خوشــرنگمو که با متینا و نفس خریده بودم و پوشیدم با شلوار جین سرمه ای تیره ی تنـــگ(جلل خالق)با شال همرنگش.. ارایش ملیحی هم کردم یه نگــاه کلی به خودم کردم والا هلو شده بودم …پوستم گندم گون بود به چشمای قهوه ای سوخته که میشد گفت مشکیه دماغم نه کوچیک بود نه گنده.. موهامم قهوه ای که از شونه ام یه کوچولو پایین تر بود… مژه هام هم خیلی بلند بودن ..قدم هم بلند بود خوش هیکــلم بودم
داشتم از خونه میرفتم بیرون که دیدم خونواده ی گرامی سر میز صبحونه کوفت میکنن با دیدن اون میزی که مامیم چیده بود شکمم اظهــار وجود کردو صدای همیشگیشو در اورد(باشه دیگه تو ام ابرومو بردی والا) تصمیم گرفتم یه چیزی بخورم وگرنه با شوکی که امروز قرار بود وارد بشه ممکن بود ضعف کنمو فشارم بیوفته امروز قرار بود دانشگاه هایی که پذیرفته شدیمو اعلام کنن رفتم نشستم کنارشون بابـام داشت تکیــن که داداش بزرگم بود و نصیحت میکرد… تکین مثله خودم بود ولی موهاش قهوه ای مایل به طلایی با چشمای قهوهای روشن اونم مژه هاش فوق العاده بلند بودن همیشه بهش میگفتم تو بزرگ بشی دختر کش میشی.

بدون سلام و احوال پرسی و صبح بخیر گفتم: بیخی بابا جونیم این تکین ادم بشو نیس هرچقدرم بگی اثر نداره بابام نگاهی با محبت کردو گفت: بلاخره که باس بشه … حالا اینارو بیخیال وقتی خبر دار شدین اولین کاری که میکنی به ما زنگ میزنی باشه؟؟ اهی از ته دل کشیدمو گفتــم:باشه حالا اگه نمردم مامیــم گفت: این چه حرفیه بابات راس میگه حتما به ما زنگ بزن وگرنه خیلی نگران میشیم

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    چه نوع رمانی رو می پسندید؟





    آمار سایت
  • کل مطالب : 479
  • کل نظرات : 196
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 26
  • آی پی امروز : 54
  • آی پی دیروز : 41
  • بازدید امروز : 272
  • باردید دیروز : 142
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 10
  • بازدید هفته : 414
  • بازدید ماه : 4,758
  • بازدید سال : 13,002
  • بازدید کلی : 157,227
  • کدهای اختصاصی