close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان کمپ تابستانی
loading...

کتابخانه ناولیا

 قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)  پسورد : www.book4.ir  منبع : wWw.98iA.Com  با تشکر از ANDREA عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .    دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)  دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)  دانلود کتاب برای…

تابلو اعلانات
برای خواندن کتابها توی گوشی های موبایل اندروید ،
ابتدا نرم افزار Moon+ Reader را اینجا یا در بازار دانلود کنید ،
سپس نسخه ی Epub کتاب را دانلود کنید و با نرم افزار Moon+ Reader باز کنید .

✿ می تونید رمان های مورد نظرتون رو توی قسمت کامنت های پست ها
درخواست کنید حتما قبل از درخواست از طریق جستجوگر گوگل جستجو کنید و مطممئن بشید
که این رمان از قبل روی وب قرار داده نشده.

✿✿ این وب سایت به نویسنده احتیاج دارد ✿✿
✿ درصورت تمایل به نویسندگی در وب سایت شرایط زیر را مطالعه کنید و سپس در قسمت کامنت ها یا آی دی یاهو بهم اطلاع بدین که نویسندتون کنم.

شرایط نویسندگی

1 - گذاشتن حداقل 1 پست در روز الزامی می باشد.
2 - فقط حق تایید کامنت های پست های خودتون رو دارید.
3 - گذاشتن هیچ پستی به جز رمان به حساب نمیاد.
4 - از فونت خیلی درشت که باعث میشه وب سایت بهم بریزه استفاده نکنید.
5 -قبل از گذاشتن پست از طریق جستجوگر گوگل که توی وب قرار داره مطلب مورد نظرتون رو جستجو کنید و مطمئن بشید که پستتون تکراری نیست.
6 - مطالب ارسالی شما می تونه کپی از سایت های دیگه باشه ولی باید حتما همراه با ذکر منبع باشند.
7 - به همراه با درخواست برای نویسندگی حتما یه آی دی یاهو یا آدرس وبلاگتونو باید بهم بدین.
8 - درصورت غیب شدن و پست نگذاشتن بیشتر از یک هفته بدون اطلاع قبلی از لیست نویسندگان حذف خواهید شد.
9 - برای نویسندگی حتما نام کاربریتون و رمز عبور رو بهم بدین.

در صورت هرگونه مشکل یا سوالی آی دی منو ادد کنید.

به خاطر قالب جدید قسمت نظرات رو در ادامه مطلب می تونید مشاهده کنید.

دانلود رمان کمپ تابستانی

مــهــلـا بازدید : 501 دوشنبه 18 آبان 1394 نظرات ()

 قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

 قسمتی از متن رمان :

 

با هر قدم کفش های کتونی ما روی زمین که تازه بارون باریده بود خیس و خیس تر می شد.
اما احساس جالبی بود.
بعد از ظهر زیبایی بود.
از قدم زدن توی این روز بارونی به همراه دو تا از بهترین دوستام لذت می بردم.
یه مرحله از زندگیم رو به پایان رسوندم.
دیگه انگار بزرگ شده بودم.
باید خودم رو برای رفتن به دانشگاه آماده می کردم.
فکر می کنم اگه به امتحانات گند نزده باشیم.
این آخرین باری باشه که مسیر مدرسه تا خونه رو به همراه لاریسا و سامر طی می کنیم.
سامر:یادش بخیر چقدر از این مسیر مدرسه تا خونه هامون خاطره داشتیم.
- بهتر که مدرسه هم تموم شد و دیگه مجبور نیستم قیافه ی نحس برایان رو ببینم!!
لاریسا : هـــی آناریا نباید بذاری تابستونت واسه یه پسر خراب شه!
- درسته حق با توئه لاریسا دلم یه تابستون متفاوت و به یاد موندنی می خواد!
سامر با چشم های زیرکش بهم چند لحظه بهم خیره شد و گفت: درسته که با دوست پسرامون بهم زدیم ولی دلیل نمیشه مثل دختر بچه های عاشق کل تابستونو بشینیم یه گوشه خونه و غصه بخوریم.
لاریسا لبخند ژکوندی زد و گفت: یکم تصمیم های بد راجب پسرا میگیریم و توی بازی دادن پسرا هیچ قانونی وجود نداره میدونین که؟
دوباره وارد بحث شدم و گفتم:اوه بچه ها جدا؟ نکنه آخرین باری رو که تصمیم گرفتیم پسرا رو بازی بدیم فراموش کردین؟..بیخیال!!
- اوه لاریسا نگاه...این فرشته نجاتمون همیشه دل رحمه...
- نه اینطور نیست سامر ببین من فقط با در نظر گرفتن اشتباهات گذشته اینا رو گفتم ...آخه دفعه آخری که خواستیم یه پسر خوشتیپ رو بازی بدیم لاریسای مهربون و دوست داشتنی بدجوری عاشقش شد و سامر بدجور باهاش لاس می زد ، من و سامر واسه اون پسره دعوا میکردیم و نزدیک بود دوستی سه نفرمون کلا خراب شه!!
سامر:هی آنا خیلی سخت میگیری دختر اون زمان ما 14 سالمون بود و خیلی بچه بودیم اما الان اینجوری نیست الان 17سالمونه و سوم دبیرستانیم یا بهتره بگم دبیرستان رو تموم کردیم، اون قضیه مال بچگیامونه ما خیلی وقته دیگه بزرگ شدیم...بیخیال دیگه پایه باش لزومی نداره واسه همه چی توی دنیا منطقی رفتار کنی!! بیا این یه تابستونو منظقُ زیر پامون بذاریم و هرکاری که دوست داریم بکنیم...

با خودم فکر کردم و گفتم شاید سامر درست میگه یه این بار رو بیخیال منطق شیم بهتره.
- خیلی خوب منم پایه ام، چطوره امروز بیاین خونه ما و واسه تابستون فوق العادمون برنامه ریزی کنیم!! که یه تابستون به یاد موندنی...
قبل از اینکه حرفم تموم شه لاریسا پرید و بغلم کرد و گفت:وای من عاشق این اخلاقتم با همه چی پایه ای حتی اگه بهت بگن 4 صبح بیا بریم دزدی میای !!!
- لاری دارم خفه میشم...
سامر لاریسا رو ازم جدا کرد و گفت:خب پس من و لاری عصر ساعت 4 میایم خونتون که برنامه ریزی کنیم.
- اوکی. من دیگه میرم.بای
سر چهارراه از بچه ها جدا شدم و به طرف خونمون رفتم پدر رو دیدم که توی حیاط جلوی خونه به درخت ها آب می داد.
به طرفش رفتم و بوسیدمش و گفتم: سلام بابا
- سلام آنا آخرین امتحان چطور بود؟
- خوب بود
- خب عزیزم واسه تابستون چه برنامه ای داری؟
- نمیدونم پدر فعلا خسته ــم عصر لاریسا و سامر قراره بیان خونمون تا واسه تابستون برنامه بریزیم.
- خیلی خوب عزیزم برو استراحت کن مامان توی خونه با غذای مورد علاقت منتظرته
همینطور که در خونه رو باز کردم آرون با جعبه پر از اسباب بازی باهام برخورد کرد...
- اوه خدای من آرون...حواست کجاست؟
- وای آنا واقعا متاسفم

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    چه نوع رمانی رو می پسندید؟





    آمار سایت
  • کل مطالب : 479
  • کل نظرات : 196
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 26
  • آی پی امروز : 54
  • آی پی دیروز : 41
  • بازدید امروز : 244
  • باردید دیروز : 142
  • گوگل امروز : 13
  • گوگل دیروز : 10
  • بازدید هفته : 386
  • بازدید ماه : 4,730
  • بازدید سال : 12,974
  • بازدید کلی : 157,199
  • کدهای اختصاصی